روزها و ماهها انتظار چنین روزی را می کشیدم ..
پایانی آرام !
بی هیچ هیاهو و هراسی ..
بدرود ..
زمزمه رفتن را سر دادن چه زیباست ..
در آن هنگام که هیچ از راه پیش رویت نمی دانی ..
آن هنگام که هیچ کس برای بدرقه در کنارت نیست ..
و چه زیباست ..
خنده آن دیوانه ای که شاید هر روز برایش حکم رفتن دارد ..
گذشتن از آنچه گذشت آسان است ..
اما بازگشت به گذشته کار دشواریست ..
پس قدمهایت را فراتر از زمان بگذار ..
تا شاید روزی فرارسد که " پشیمانی " واژه ای ناشناس برایت باشد .. !
دیوانه شو ..
برای استوار ماندن !
برای جنگیدن !
و شاید
برای نمردن !
دیوانه شو ..
تا هرآنچه را که میخواهی ، تغییر دهی !
تا تو را ببینند ، بشنوند و حس کنند !
تا از این چرخ بی پایان باز نمانی !
تا بشکنی هرآنکه تو را شکست ..
بکُشی هرآنکه تو را کُشت !
و ببُری هرآنکه تو را بُرید !
دیوانه شو ..
با توام !
با توام ای دل !
صدایم را بشنو ..
دیگر عادت شده بود
اشتیاق دیدن پاییز ..
قدم زدن زیر رگبار بی رحم ..
سرمای پر عشق بی پایان ..
اضطراب آن راه نرفته ..
دیگر عادت شده بود
چه چه بلبل بر روی شاخه ای از مهر ..
نقش بستن رنگین کمان پس از طوفان ..
و شاید
پرواز ابدی کبوتر ..
در انتظار رسیدن !
شمردن ثانیه ها را ادامه میدهم ..
به یاد آن روز !
تا صبح دم ..
انتظار !
فردا در راه است ..
روزی سیاه و سفید !
دیگر چشمها رنگی بودن دنیا را به خود نخواهند دید ..
دنیایی که چشمان مان را از زیادی رنگهایش کور کرده است !
روزی که دیدارها به آن روز موکول می شود !
بی هیچ منتی .. !
انتظار ..
شاید بی نقص ترین واژه
تا آن روز !